غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
479
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
رفته متوطنان آن مكانرا كه تا غايت سر بچنبر اطاعت نياورده بودند بحسب ظاهر بمتابعت دلالت نمود و نهانى كس نزد ايشان فرستاده گفت زنهار كه از حصار بيرون نيائيد و بر عهد و پيمان مغولان اعتماد ننمائيد آنگاه از آنجا روى به راه آورده چون از آب آمويه بگذشت بواسطهء قلت خرد با نوكران هلاكو خان كه همراهش بودند خصومت آغاز نهاد و مهم بجنك مشت سرايت كرد و بعد از آنكه ركن الدين بقراقرم رسيد ايلچى از پيش منكوقاآن آمده گفت پادشاه ميفرمايد كه چون تو دعوى ايلى مينمائى بچه جهت قلعهء گرد كوهرا تسليم گماشتگان برادرم ننمودى بايد كه بازگردى و پس از تخريب آنقلعه بار ديگر بملازمت شتابى و محصلان آن ملحد نادان را بازگردانيده چون بكنار جيحون رسيدند بنار تيغ آبدار غريق بحر ادبارش ساختند و هلاكو خان نيز بعد از توجه خورشاه بجانب تركستان از نسل كيا بزرگ اميد هركس را كه يافت به زخم تيغ بيدريغ بگذرانيد و دود از دودمان ملاحده بىايمان برآورده مجموع خيل و حشم ايشانرا بقتل رسانيد و برين قياس ملازمان موكب گردون اساس در قهستان بسيارى از ملحدانرا كشته در هيچ ديار از آن طايفه ديارى بازنگذاشتند و بواسطه اين سياست خواطر مسلمانان را از دستبرد فدائيان مطمئن ساخته اعلام امنوامان در ممالك ايران افراشتند و چون خامهء شكستهزبان حالات طبقهء ثانيهء اسماعيليه را باتمام رسانيد عنان بيان بصوب ذكر احوال سلجوقيه معطوف گردانيد ( و التاييد من اللّه الحميد المجيد ) گفتار در مبادى احوال اولاد سلجوق و رسيدن منجوق دولت ايشان باوج عيوق حمد اللّه مستوفى در تاريخ گزيده از مؤلف ابو العلاء احول نقل نموده كه سلجوق از نسل افراسياب بود و ميان او و افراسياب سى و چهار كس واسطه بودهاند و در روضة الصفا از ناظم كتاب ملك نامه منقولست كه پدر سلجوق دقاق نام داشت و از جمله امراء معتبر بيغو بود و بيغو حكومت اتراك دشت خزر مىنمود و دقاقرا از غايت شجاعت مردم آن ديار تمرماليغ مىگفتند يعنى سختكمان و چون او فوت شد پسرش سلجوق را كه در سن رشد و تميز بود بيغو منظورنظر تربيت و عاطفت گردانيده او را سباشى لقب داد يعنى مقدمة الجيش و روزبروز عظمت و تقرب سلجوق سمت تضاعف ميپذيرفت تا مهم بدانجا انجاميد كه روزى بحرم پادشاه درآمده بر خواتين و اولاد مقدم نشست و اين جراترا يكى از عورات بيغو نپسنديده پادشاهرا بر آنداشت كه بتاديب سلجوق مشغولى نمايد و سلجوق تغيير مزاج شهريار را نسبت به خود فهم نموده با صد سوار جرار فرار اختيار كرد و اموال خود را كه هزار و پانصد شتر و پنجاه هزار گوسفند بود بجانب سمرقند راند و چون بنواحى جند رسيد فضاء سينهء او بانوار توحيد روشنى پذيرفته با جميع اقربا و ملازمان مسلمان شد